#احساس_اشتباهی_پارت_334
-مگه قرار نيست دوستانه زندگى كنيم؟ پس مثل يه دوست پاشو كارهاتو
بكن.
غياث از جاش بلند شد. زيرچشمى نكاهى بهش انداختم و شروع به كباب
كردن گوشت ها كردم.
آخرين كباب و انداختم و زير گاز و خاموش كردم.
چرخيدم كه چشمم به ميز چيده شده افتاد. ابرويى بالا دادم.
-چه ميزى!
غياث نشست گفت: بيار بخوريم. بوش كه عاليه.
ديس كباب و وسط ميز گذاشتم و خودمم نشستم.
غياث يه دونه برداشت و كمى ازش خورد گفت: نه، آشپزى بلدى!
-پس چي؟ فكر كردى تو اين سن نبايد بلد باشم؟
سر بلند كرد و فقط نگاهى بهم انداخت. دوباره مشغول خوردن شد.
بعد از خوردن نهار ميز و جمع كرديم و به سالن برگشتيم.
غياث روى مبل سه نفره نشست گفت: بيا سرى جديد فيلم عاشقانه اومده
ببينيم.
رفتم روى مبل كنارش نشستم. تى وى رو روشن كرد و فيلم شروع شد.
وسطاى فيلم بود كه احساس كردم خوابم مياد. خميازه اى كشيدم.
غياث نگاهى بهم انداخت گفت: خوابت مياد؟ 6 4
سرى تكون دادم: اوهوم. ميرم بخوابم.
اومدم بلند شم كه كشيدم گفت: همينجا بخواب. كجا؟
زد رو پاش گفت: سرتو اينجا بذار.
از خدا خواسته سرم و روى پاهاش گذاشتم و پاهامو تو شكمم جمع كردم.
چشم هامو بستم.
دست غياث رفت لا به لاى موهام. دستش و آروم لاى موهام ميكشيد.
از اين كارش غرق لذت شدم و چشم هام گرم شد.
romangram.com | @romangram_com