#احساس_اشتباهی_پارت_333

_ كي گفته بلد نيستم؟
دستشو دور كمرم حلقه كرد و كشيدتم توى بغلش گفت:
_همين الان
خواستم از بغلش بيام بيرون كه گفت:
_انقدر تکون نخور.
-چرا چپ و راست به من مي چسبى؟
يهو دستاشو از كمرم برداشت گفت: 6 2
_عادتمه، تو خيالات برت نداره
و رفت سمت آشپزخونه.
شونه اى بالا دادم همين الان كه حالش خوب بود!
به دنبالش وارد آشپزخونه شدم گيج داشت دور خودش مى چرخيد.
_چى مي خواى درست كنيم؟
چرخيد.
_منم دارم به همون فكر مي كنم. در يخچال و باز كردم و بسته ى گوشت
چرخ كرده رو برداشتم.
_كباب مي خورى؟
چشماش برقى زد گفت:
_اوهوم.
خنده ى ريزى كردم و مواد لازم و آماده كردم.
200_
غياث روى صندلى آشپزخونه نشست و به كارهام چشم دوخت. تابه رو
گذاشتم و روغن ريختم.
ابرويى براى غياث بالا دادم گفتم: تا من اينا رو آماده ميكنم توام
آشپزخونه رو جمع كن.
-من؟ 6 3

romangram.com | @romangram_com