#احساس_اشتباهی_پارت_332
سرى تكون دادم.
-موافقم، ما مي تونيم مثل دو تا دوست خوب كنار هم باشيم.
پوزخندى زد و چيزى نگفت صبحانه رو توى سكوت خورديم.
ميز و جمع كردم و ظرف ها رو تو ظرفشویى چيدم و از آشپزخونه بيرون
اومدم.
غياث جلوى تلویزیون نشسته بود. رفتم جلو و روى مبل نشستم.
زير چشم نگاهى بهم انداخت گفت:
_ ما كه ماه عسل نرفتيم چيكار كنيم؟
-معلومه، تو الان ميرى سر كار.
-من؟
-عمرا، دارم از خستگى ميميرم
و خودشو روى مبل ولو كرد.
خنديدم و تلویزیون رو روشن كردم.
غرق فيلم بودم كه غياث گفت:
_ نهار چي بخوريم؟ 6 1
-نميدونم
يهو كشيدتم سمت خودش گفت:
_ نميدونم نشد حرف پاشو برو غذا درست كن
ابرويى بالا انداختم.
_نه.
_يعنى چى؟
_يعنى ما هر دو غذا مي خوريم و هر دو بايد بريم آشپزخونه.
از جاش بلند شد سرى تكون داد.
_هيچ كاريم كه بلد نيستى.
از جام بلند شدم و خنده ى ريزى كردم گفتم:
romangram.com | @romangram_com