#احساس_اشتباهی_پارت_331
منظور حرفشو نفهميدم.
از در كمد فاصله گرفتم سمت حموم رفتم كه گفت:
_ اگه دوست دخترم رو آوردم حق اعتراض ندارى و از اتاق بيرون رفت. 5 9
وارد حموم شدم نگاهم به دختر توى آينه افتاد.
رفتم نزديک و خيره خيره نگاه كردم.
دستم و روى بوسه اش كشيدم خودم هم نمي دونستم چى مي خوام.
از نزديكي و گرمى نفساش تپش قلب مي گيرم اما نمي تونم فعلا قبول كنم
رابطه اى نزديك تر از اين داشته باشيم.
لباسام و عوض كردم و از حموم بيرون اومدم با تنى خسته سمت تخت
رفتم.
تو این فکر بودم که غياث اينجا مي خوابه؟
گوشه ى تخت دراز كشيدم و به ثانيه نكشيد خوابم برد.
با تابش نور آفتاب دستم و جلوى چشمام گرفتم.
با نگاهى به پرده كه كنار بود و قامت غياث كه با اون شلوارک كوتاه روبه
روى پنجره ايستاده بود از جام بلند شدم.
چرخيد. با ديدن چشماى قرمزش لحظه اى شوكه شدم.
سلامى گفتم كه گفت:
_ صبحانه آماده است و از اتاق بيرون رفت.
از اتاق بيرون اومدم. آبى به دست و صورتم زدم سمت آشپزخونه رفتم.
ميز صبحانه چيده شده بود، روى صندلى نشستم.
_چرا زحمت كشيدي؟
_ديدم خوابى اما دوست ندارم اين خونه... 6 0
1 99_
بي روح باشه و چون يه ازدواج اجبارى داشتيم هر كسى هر كارى دلش
خواست انجام میده.
romangram.com | @romangram_com