#احساس_اشتباهی_پارت_329
_ توى باغ كه نرقصيديم، اينجا برقصيم؟
1 97_
دستم و توى دستش گذاشتم و با هم وسط رفتيم.
يه دستشو دور كمرم حلقه كرد و با اون يكى دستش دستمو گرفت.
فاصله ى كممون باعث شده بود تا هرم نفس هاش به صورتم بخوره.
يه دور با هم رقصيديم بعد از تموم شدن آهنگ مهمونا كم كم خداحافظى
كردن.
با رفتن همه ى مهمون ها كمى استرس گرفتم.
مامان اومد سمتمون و محكم بغلم كرد.
با صدايى كه به زور بغضشو كنترل كرده بود گفت:
_خوشبخت بشى عروسک مامان خدا رو شكر تونستم از امانتم به خوبى
مراقبت كنم.
مامان و بوسيدم بابا هم بغلم كرد و با مهربونى پيشونيم و بوسيد.
سامان و ساسان هم اومدن طرفم.
_بالاخره آبجى خوشگله ى ما هم ازدواج كرد.
دستى به سر بي موى ساسان كشيدم. 5 7
_نوبتى هم باشه نوبت ته تغاريمونه.
خنديد مامان و بابا و ساسان و سامان رفتن.
كمى استرس گرفته بودم.
نيلوفر اومد جلو و نگاهى به سر تا پام انداخت گفت:
_غياث كه براى من پسر خوبى نبود، اميدوارم براى تو همسر خوبى باشه و
از در بيرون رفت.
هاج و واج به رفتنش نگاه كردم عمو اومد سمتمون و تبريک گفت و به
دنبال نيلوفر رفت.
بابا لبخندى زد و دوباره تأكيد كرد كه غياث هواى من و داشته باشه.
romangram.com | @romangram_com