#احساس_اشتباهی_پارت_328

بغلم كرد گفت:
_ به آرزوم رسيدم، خوشبخت بشى دخترم.
رو به روى غياث ايستاد گفت:
_مثل جونت از دردونه ام مراقبت ميكني اشک تو چشماش نبينم. 5 5
آه پر دردى كشيد گفت:
_ بعد از مرگم خيلى هواش و داشته باش.
-بابا
دستم و فشرد گفت:
_كادوى ناقابلى براتون درنظر گرفتم سند اين خونه هديه ى من به تو
دخترم.
_اما بابایی...
_هيس، چيزى نگو.
سرى تكون دادم. همه كادوهاشون رو دادن.
مامان سرويس طلایى برام گرفته بود كم كم همه عازم رفتن شدن.
با كمگ غياث سوار ماشين شدم و بقيه با ماشيناشون به دنبال ماشين ما
راه افتادن.
غياث با مهارت رانندگى مي كرد. بعد از يه دور توى شهر ماشين و كنار
آپارتمانش نگه داشت و همه از ماشينا پياده شدن چون پاتختى نداشتيم.
مامان زودتر اومده بود. همراه تعداد كمى مهمون به آخرين طبقه كه
آپارتمان غياث قرار داشت رفتيم.
پرهام ديگه همراهمون نيومد و من دركش مي كردم.
خونه رو به زيبایى تزیین كرده بودن.
هلنا رفت سمت سيستم و صداشو بالا برد دست رهام و گرفت رفتن وسط. 5 6
هيوا و سامان هم با هم وسط رفتن.
نگاهم به رقصشون بود كه غياث دستم و گرفت گفت:

romangram.com | @romangram_com