#احساس_اشتباهی_پارت_327

هلنا پشت چشمى نازک كرد و گفت:
_بعضى ها چقدر خوشگل شدن
لبخندى زدم كه بغلم كرد گفت:
_ خيلى برات خوشحالم اميدوارم و آرزو دارم خوشبخت بشى.
_مرسى عزيزم
نگاهى به چهره ی زيباى هلنا انداختم. هر دو خيره ى هم بوديم انگار اونم
به چيزى كه من فكر مي كردم فكر مي كرد.
گذشته ى خوبى كه با هم داشتيم لبخندش عميق تر شد.
رو به غياث كرد گفت:
_ بالاخره اين دختر عموى من و تور كردي؟
غياث دستش و دورم حلقه كرد گفت: 5 4
_دختر عموى منم هست و ميگن عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونا
بستن.
هلنا چشم و ابرويي اومد و رفتن سر ميز خودشون.
روى صندليم نشستم و نگاهم رو به جوون هاى در حال رقص دوختم.
1 96_
با اومدن عاقد شنلم رو روى سرم انداختم عاقد شروع به خوندن خطبه ى
عقد كرد.
هلنا و هيوا بالاى سرم قند ميسابيدن.
بعد از سه بار با صداى بلندى گفتم:
_با اجازه ى پدرم و بزرگ ترها بله.
صداى دست و سوت جوون ها بلند شد. آهى كشيدم و خودم رو سپردم
دست تقدير.
بعد از پذيرايي و رقص و پايكوبي بابا اومد سمتمون.
نگاهى به چهره ى خسته اش انداختم.

romangram.com | @romangram_com