#احساس_اشتباهی_پارت_326

صندلى چيده بودن رفتيم.
مامان و بابا و سامان و ساسان كنار در ايستاده بودن.
مامان با ديدنم لبخندى زد و حلقه اشک رو توى چشم هاش ديدم.
با ديدن ساسان و اون سر كم موش با ذوق نگاهش كردم كه بغلم كرد و بهم
تبريک گفت.
با عمو و نيلوفر، مادر غياث هم احوالپرسى كرديم و سمت مهمون ها
رفتيم.
توى جمعيت نگاهم به پرهام افتاد...
1 95_
نمي دونستم از اينكه اومده خوشحال باشم يا ناراحت اما ديدنش توى
مراسمم، رفتن به مراسم كسى كه حس بهش دارى سخت ترين كار
دنياست. ديدن عشقت در كنار یکی دیگه
با مهمون ها سلام احوالپرسى كرديم تا به ميز پرهام رسيديم.
نمي دونستم چى بگم! با صداى پرهام سر بلند كردم لبخندى زد گفت:
_تبریک ميگم، خوشبخت بشيد.
فقط تونستم سرى تكون بدم بغض داشت خفه ام مي كرد.
اما من لياقت پرهام و نداشتم.
دخترى كه بدون اينكه بدونه كى و كجا دخترانگيش رو از دست داد 5 3
بخاطر اعتماد بيجا به دوستى كه هيچ شناختى ازش نداشت.
همراه غياث به جايگاه عروس و دوماد رفتيم روى صندلى نشستم و غياث
شنل و از رو شونه هام برداشت.
هوا كمى سرد بود اما باغ به طرز زيبایى تزیین شده بود.
مشعل هاى بلند آتيش و دسته هاى بادكنکاى رنگى كه با وزش باد روى هوا
معلق بودن.
هلنا و هيوا اومدن طرفمون از جام بلند شدم هيوا بغلم كرد و تبريک گفت.

romangram.com | @romangram_com