#احساس_اشتباهی_پارت_325
غياث دستش و گذاشت روى بازوى لختم و كمک كرد تا از روى تاب بلند
بشم.
از اين همه نزديكى گرماى بدنم بالا رفته بود تا اینحد نزدیک بودن رو نمى
خواستم. 5 1
به سمت بركه رفتيم روى آب تعداد زيادى نيلوفر آبى بود و صندلى راكى
كه كنار بركه گذاشته بودن
فيلمبردار گفت:
_عروس خانم روى صندلى دراز بكش و دامنت رو تا بالاى رونت بالا بيار و
يه پاتو جمع كن.
هر كارى كه گفته بود رو كردم غياث با شاخه گلى اومد سمتم و بالاى سرم
ايستاد.
نمي دونستم مي خواد چيكار كنه خم شد و آروم پيشونيمو بوسيد و بدون
اينكه لبمو ببوسه صورتش روى صورتم خم بود.
با
نفس هاى تند و داغش به صورت و گردنم مي خورد دستش و نرم روى
لا تنه ام كشيد.
حالم يه جورى بود و قلبم تند تند مي زد.
دعا مي كردم هرچه زودتر كار فيلم بردار تموم بشه.
بعد از چند تا عكس دست از سرمون برداشت.
نفس راحتى كشيدم و همراه غياث سوار ماشين شديم.
همراه فيلمبردار و عكاس سمت خونه رفتيم.
ماشين وارد كوچه شد تمام كوچه رو چراغونى كرده بودن و صداى اركستر
به گوش مي رسيد.
غياث ماشين و كنار در نگه داشت، بوى اسپند پيچيد توى دماغم. 5 2
غياث در ماشين و باز كرد و با هم به سمت حياط خونه كه سرتاسر ميز و
romangram.com | @romangram_com