#احساس_اشتباهی_پارت_324
خیره ی نگاهم شد هر دو بدون کلمه ای حرف خیره ی هم بودیم.
با صدای خنده فیلم بردار نگاهم رو از غیاث گرفتم.
عکاس خندید و گفت:
_آقا دوماد نخوریش الان لازمش داریم بزار برای آخر شب.
غیاث فقط تک خنده ای کرد. فیلم بردار گفت:
_آروم باهم روی برگ ها شروع به قدم زدن کنید.
نگاهم به کلی برگ های رنگی افتاد.
_قدم زنان سمت اون تاب برید.
غیاث کنارم ایستاد و دستشو دور کمرم حلقه کرد. 5 0
هر دو هم قدم شدیم از نزدیکی زیادش قلبم تند می زد.
دلیل این همه تپش قلب نمیدونستم از چیه، قدم زنان سمت تاپ رفتیم.
روی تاب نشستم و غیاث پشت سرم ایستاد و هر دو دستشو دو طرف تاب
گذاشت و آروم شروع به تاب دادن کرد.
صدای دلنواز موزیک و تابی که آروم حرکت می کرد باعث شد چشمامو
ببندم و لبخندی روی لبم بشینه.
با گرمی بوسی که روی شونه ی برهنه ام نشست باعث شد چشمامو باز
کنم.
سرم و چرخوندم که نگاهم به نگاه غیاث افتاد و بوسه ی ناگهانی که گوشه
لبم کاشت.
شوکه و متعجب نگاهش کردم.
صدای دست عکاس بلند شد گفت:
_عالی بود عالی
حالا بریم سمت اون برکه مصنوعی
از جام بلند شدم اما گرمی بوسه ی غیاث روی لبم ذوق ذوق می کرد
1 94_
romangram.com | @romangram_com