#احساس_اشتباهی_پارت_322

خودم خواسته بودم تا كسي همراهم نياد.
آرايشگر با ديدنم گفت: 4 7
_زود باش بشين كه ديرم كردي
روى صندلى نشستم و آرايشگر كارشو شروع كرد.
چشم هامو بستم و ذهنم پر كشيد. يعنى چى ميشه؟ زندگيم به باد ميره يا
همه چى خوب ميشه؟ ديگه براى پشيمونى دير بود.
با صداى آرايشگر به خودم اومدم.
_ماشاالله عجب عروسى شدی. مثل تو عروس نديده بودم كارت تموم شد.
ميتونى لباست و بپوشي.
بي ميل از روي صندلى بلند شدم و سمت اتاق پرو رفتم تا لباس بپوشم.
1 92_
با کمک دستیار آرایشگر لباس سفید عروسی رو پوشیدم و نگاهم رو به
دختر توی آینه با آرایش مات و لباس سفید عروس که بهم چشم دوخته
بود انداختم.
بغض راه گلمو بست، نفس عمیقی کشیدم تا اشکم روی گونه ام سرازیر
نشه و زحمتای آرایشگر به هدر نره.
با صدای آرایشگر که گفت:
_آقای داماد اومد
شنلم رو پوشیدم و کلاهشو تا روی صورتم آوردم.
آروم و آهسته از اتاق بیرون اومدم نگاهم به یک جفت کفش مشکی ورنی
افتاد و کم کم به کت و شلوار مشکی و خوش دوختش و دسته گل رز
قرمز و سفید. 4 8
غیاث اومد طرفم گل داد دستم و بازومو گرفت با صدای آروم‌و بمی گفت:
_حاضری؟ بریم؟!
سری تکون دادم و بعد از خداحافظی از آرایشگر با کمک غیاث از پله های

romangram.com | @romangram_com