#احساس_اشتباهی_پارت_321

‌_ ممنون
بعد از قطع كردن غياث گفت:
_ هلنا بود؟
سرى تكون دادم حال دلم خوب نبود نگاهم رو به خيابون ها دوختم.
عجيب دلم گرفته بود.
چه تصميم ها براى عروسيم گرفته بودم ولی چى شد!
دو هفته ى كامل دنبال كارهاى مراسم بوديم از آتليه و خريد لباس تا آماده
كردن خونه ى بابا براى مراسم.
بابا اين روزها لبخند روى لبش بود و از اين كه بابا خوشحاله خيلى 4 6
خوشحال بودم.
با صداى مامان كه گفت:
غياث كنار در منتظرمه تا ببرتم آرايشگاه
سریع وسايل لازم رو برداشتم و از پله ها پایین اومدم.
گونه ى مامان و بوسيدم.
_پس حواست به همه چى هست مامان جون؟
_آره عزيزم، برو خيالت راحت.
سرى به بابا زدم و از خونه بيرون اومدم.
غياث با ديدنم گفت:
_چقدر طولش دادي؟!
_ هنوز که دير نشده، غر نزن.
با سرعت به سمت آرايشگاه رفت كنار آرايشگاه ماشين و نگه داشت گفت:
_ساعت چهار ميام دنبالت بريم باغ براى عكاسى
_باشه
و سريع از ماشين پياده شدم و به سمت آرايشگاه رفتم. وارد سالن بزرگ
آرايشگاه شدم.

romangram.com | @romangram_com