#احساس_اشتباهی_پارت_319
گفتم: پيدا كردم.
نگاهى به چشمهام و بعد به دست حلقه شده ام انداخت.
آروم دستم و از دور بازوش باز كردم.
لبش از پوزخندى كج شد گفت: مريضى واگيردارى ندارم و دستش و پشتم
گذاشت و كمى به جلو هولم داد. 4 3
به سمت ويترين مغازه رفتيم. حلقه ها رو نشونش دادم ...
1 90_
_نظرت چيه
_ بريم داخل مغازه؟
-بريم
با هم وارد مغازه شديم.
_خيلى خوش اومدين.
_ممنون، اون ست حلقه رو بياريد.
_چشم الان آقا
مرد ست رو آورد نگاهى به حلقه ها انداختيم.
غياث حلقه ى زنونه رو برداشت و دست چپم رو تو دستش گرفت. نمي
دونم چرا از تماس دستش حالم يه جوري شد!
انگشتر رو تو انگشت دست چپم كرد و نگاهى بهش انداخت.
_نظر خودت چيه؟
دستم و بالا آوردم و جلوى صورتم گرفتم، انگشتر به انگشت كشيده ام
ميومد و زيباترش كرده بود.
نمي دونم چرا به جاى اينكه خوشحال بشم ناراحت شدم، يه چيز مثل
بغض اومد روى قلبم و قلبم رو فشرد. 4 4
نگاه غياث هنوز خيره ى صورتم بود تا ببينه نظرم چيه.
سرى تكون دادم.
romangram.com | @romangram_com