#احساس_اشتباهی_پارت_318

اصلا به داشتن رابطه با غياث فكر نكرده بودم.
1 89_
غياث خنده ى مردونه اى كرد كه باعث شد سر بلند كنم و با تعجب نگاهى
بهش انداختم.
جدى شد گفت: اگر تو دوست ندارى ما رابطه داشته باشيم من مشكلى
ندارم.
اومدم نفس راحتى بكشم كه دستش و گرفت سمتم
گفت: اما نميتونم رابطه نداشته باشم. پس تو مشكلى ندارى من با كس
ديگه اى باشم؟
بدون اينكه به عاقبت حرفم فكر كنم گفتم: نه، تازه من راحت ترم.
لحظه اى رنگ چهره اش عوض شد. چيزى نگفت فقط سرى تكون داد.
از اينكه ديگه دغدغه ى داشتن رابطه رو ندارم خيالم راحت شد. 4 2
جيگرها رو خورديم و با هم به سمت ماشين رفتيم. در جلو رو باز كرد.
نميدونم چرا اين كارش به دلم نشست.
نگاهى به فاصله ى قديمون انداختم. دقيقا زير چونه اش بود قدم.
سرى تكون دادم. چرا داشتم به اين چيزها فكر ميكردم؟
نشستم و بوى عطرش كه هنوز توى ماشين بود پيچيد توى دماغم. سوار
شد.
مغازه ها باز شده بودن. رو به روى پاساژ طلا نگهداشت.
-اينجا طلاهاش عاليه و اكثرا دوست دخترهام ميپسندن.
بند كيفم و تو مشتم فشار دادم و لبخندى زدم.
-بايد ديد چي داره و از ماشين پياده شدم.
وارد پاساژ شديم. نگاهى به ويترين هاى پر زرق و برق مغازه ها انداختم.
نگاهم به حلقه هاى ساده اما زيبائى افتاد.
بازوى غياث و گرفتم.

romangram.com | @romangram_com