#احساس_اشتباهی_پارت_317

پرستار خنديد گفت: غياث بهت نميخوره انقدر زن دوست باشی.
و با كنايه ادامه داد بی خبرم كه نامزد ميكنی!
نفسم رو دادم بيرون. از لحظه ى ورودمون همه از اينكه غياث قراره
ازدواج كنه تعجب كرده بودن.
اينا هم فهميده بودن غياث دخترباز قهاريه.
پرستار اومد سمتم.
غياث كنار صندليم ايستاد.
سرانگشتاش روى شونه ام بود. حتى از روى لباس هم گرمى دستش و
حس ميكردم.
كارم تموم شد. آستينم رو پائين دادم.
غياث هم كارشو انجام داد و با هم از آزمايشگاه بيرون اومديم.
سوار ماشين شديم.
-نظرت چيه صبحونه بخوريم بعد بريم حلقه ببينيم؟
-خوبه، بريم.
-با خوردن جيگر كه مشكلى ندارى؟
-نه، ميخورم.
سرى تكون داد و بعد از چند دقيقه ماشين و كنار جيگركى نگهداشت.
هر دو پياده شديم. خلوت و تميز بود. ميزى رو انتخاب كرديم و روبروى 4 1
هم نشستيم.
غياث خم شد روى ميز گفت: نمى دونم تا كى قراره با هم زندگى كنيم اما
ازت ميخوام اين مدت رو براى هم تلخ نكنيم و از در كنار هم بودن لذت
ببريم.
مكثى كرد، تو چشم هام خيره شد گفت: يكى از لذت هاى من داشتن رابطه
است و نياز هر آدمى.
سرم و پائين انداختم. به اينجاش فكر نكرده بودم.

romangram.com | @romangram_com