#احساس_اشتباهی_پارت_316
نشستم. سلامى زيرلب دادم.
-سلام. صبح بخير. بريم؟
-بريم.
توى سكوت به آهنگي كه از پخش ماشين پخش ميشد گوش دادم.
ماشين و كنار آزمايشگاه بزرگي نگهداشت.
هر دو با هم پياده شديم. سمت آزمايشگاه رفتيم.
شماره كسى رو گرفت. 3 9
گفت: سلام ميلاد كجائى؟ ما اومديم. باشه، خداحافظ.
بعد از قطع كردن دستش و پشت كمرم گذاشت
گفت: دوستم مسئول اينجاست و كارمون رو زود انجام ميده.
-خيلى خوبه.
وارد سالن آزمايشگاه شديم. مردى تو سن هاى غياث اومد سمتمون.
با لبخند گفت: سلام جناب شايسته. بالاخره ُ دم به تله دادين؟
غياث خنديد گفت: تله ى خوبى بود آخه و دستشو دور كمرم حلقه كرد.
چيزى توى دلم تكون خورد. دلم مى خواست بگم دستتو بردار.
دوستش ابرويى بالا داد از تعجب گفت:
1 88_
-تو از اين كارا نمى كردی. حالا چطور شده تله فرق كرده؟
غياث اخمى كرد گفت: لطف كن كارها رو زود راه بنداز.
ميلاد زد سرشونه ى غياث گفت: جوش نزن رفيق، چشم و با راهنمائى ميلا
د وارد اتاقى شديم.
پرستارى اومد سمتم گفت آستينت و بزن بالا
سربلند كردم.
-بقيه بيرون
-نه، جام خوبه. 4 0
romangram.com | @romangram_com