#احساس_اشتباهی_پارت_315

با صدايى كه به زور از حنجره ام خارج مى شد گفتم: درسته.
صداش شكست و مثل كسى كه بخواد بغضش رو پنهون كنه
گفت: اون چى داشت كه من نداشتم؟ ساينا من عاشقتم، چطورى
فراموشت كنم؟
چطورى ببينم شب ها سر رو بازوى كسى جز من ميذاري لعنتي؟
تو روياهام تو مال منى، ميفهمی؟ مال من.
-پرهام
اما با صداى بوق گوشي ...
1 87_
آهى كشيدم و روى تخت نشستم.
سرم و توى دست هام گرفتم. خدايا چيكار كنم؟ تو ميدونى من انتخاب
ديگه اى نمى تونستم انجام بدم.
كلافه و سردرگم تمام شب رو بيدار بودم. ترس از آينده ى نامعلوم.
صداى بغض دار پرهام همه اش توى گوشم زنگ ميخورد. 3 8
صبح با كسلى از جام بلند شدم. نگاهى به ساعت انداختم. چيزى به اومدن
غياث نمونده بود.
وارد حموم شدم و زير دوش ايستادم.
شب بدى رو پشت سر گذاشته بودم. حوله ام رو پوشيدم و از حموم بيرون
اومدم.
رو به روى آينه نشستم و شروع به آرايش كردم.
كارم كه تموم شد يك مانتوى پائيزى پوشيدم.
با صداى زنگ گوشيم كيفم رو برداشتم و از اتاق بيرون اومدم.
كسى توى سالن نبود. در اتاق بابا رو باز كردم. بابا خواب بود.
حياط و رد كردم. در و باز كردم.
غياث تو ماشينش نشسته بود. رفتم سمت ماشين. در جلو رو باز كردم و

romangram.com | @romangram_com