#احساس_اشتباهی_پارت_314

ميدونستم از اينكه دخترشون داره ازدواج مى كنه چقدر خوشحال هستن 3 6
اما نيلوفر اصلا خوشحال به نظر نمى رسيد.
كنار بقيه نشستيم.
بابا گفت: حالا راجب مراسم صحبت كنيم.
غياث كمى صداش و صاف كرد گفت: ما تصميم گرفتيم طى همين چند
هفته مراسم رو بگيريم و ساينا خواسته مراسم توى همين باغ برگزار بشه.
نيلوفر پوزخندى زد گفت: خودتون بريدين، دوختين. ديگه لازم نيست ما
كارى كنيم.
مامان گفت: تصميم خيلى خوبى گرفتيد.
بقيه هم رضايتشون رو اعلام كردن و بعد از خوردن شام راهى شدن.
غياث موقع رفتن گفت: فردا صبح ميام دنبالت تا براى كارها بريم.
-باشه.
مامان اينا هم رفتن. كنار بابا نشستم.
لبخندى زد گفت: يعنى دارى عروس ميشى؟ خيلى خوشحالم.
يه حس ناشناخته از لحظه اى كه جواب بله داده بودم داشتم. يه حس
گنگ.
بابا داروهاشو خورد و خوابيد.
سمت اتاق خودم رفتم.
با ديدن گوشيم كه داشت روشن خاموش مى شد رفتم سمتش اما با ديدن
شماره ى پرهام هول كردم. 3 7
يعنى چيكار داشت؟ با دست هاى لرزون گوشى رو برداشتم اما حرفى
نزدم.
صداى خشدارش پيچيد توى گوشی.
-ساينا بگو دروغه. بگو اونى كه دلت رو برده اون دكتر قلابى نيست. بگو
مامان الكى گفته! يه حرفی بزن لعنتى.

romangram.com | @romangram_com