#احساس_اشتباهی_پارت_313
_همه چى تو سرم هست اما انگار هيچى نيست.
نگاه خيره اى بهم انداخت گفت:
_بايد طى همين چند هفته مراسم رو بگيريم.
_يعنى توى اين چند هفته ميشه همه ى كارها رو انجام داد؟
_آره، فردا براى آزمايش ميريم. آشنا دارم كارمون و زود راه ميندازه. بعدم ت
الار و رزرو مى كنيم.
_تالار نه، مي خوام توى همين باغ مراسمو بگيريم.
_اينجا؟ 3 5
_آره. هم بزرگه هم مى خوام از اين حالت ماتم زدگى دربياد
_باشه من حرفى ندارم، خونه هم كه خونه ى من هست.
از جام بلند شدم.
_پس ديگه مشكلي نداريم.
غياث هم بلند شد.
_نه، بريم تو.
_بريم.
همراه غياث سمت ساختمون رفتيم در سالن و باز كرد و كنار ايستاد.
وارد سالن شدم غياث هم پشت سرم وارد شد.
با ديدن ما سكوت كردن.
غياث لبخندي زد و گفت:
_از دید من ساینا هیچ مشکلی نیست
بابا گفت:
بسلامتی مبارک باشه نیلوفر جان شیرینی تعارف کن که این شیرینی
خوردن داره.
1 86_
چهره ى مامان بابا باز شد.
romangram.com | @romangram_com