#احساس_اشتباهی_پارت_312
استرس القا ميكرد.
غياث گل هاي توى دستش و گرفت سمتم. گل ها رو از دستش گرفتم.
1 85_
همه روى مبل ها نشستيم.
عمو حال بابا رو پرسيد. عمه و نيلوفر كنار هم نشسته بودن و آروم صحبت
مي كردن.
كمى نگران بودم و دلم مى خواست هرچى زودتر تموم بشه.
عمو گفت:
_امشب اينجاييم تا اگه قسمت باشه وصلت كنيم و با این وصلت پیوند
خونی بین خودمون محکم تر کنیم.
ديروز غياث گفت ساينا جان رو مى خواد. ما هم كه خوشبختى غياث
برامون مهمه و كى بهتر از دختر تو؟
بابا با صداي ضعيفى گفت:
_براي من خوشبختى ساينا مهمه و از اينكه انتخابش غياث باشه خيلى
خوشحالم. نظر شما چيه آقاى نستو؟ 3 4
بابا نگاهي بهم انداخت گفت:
_هرچي ساينا بگه.
نيلوفر سكوت كرده بود.
عمه گفت:
_غياث و ساينا جون برن صحبت كنن اگر به تفاهم رسيدن مابقى حرف ها
رو بزنيم.
_خيلى خوبه، ساينا دخترم با غياث بريد صحبت كنيد.
از جام بلند شدم و همراه غياث به سمت حياط رفتيم روي صندلى نشستم.
غياث رو به روم نشست گفت:
_حرفى چيزى هست بگو
romangram.com | @romangram_com