#احساس_اشتباهی_پارت_311

_مگه ميشه با من باشه و براش بد بگذره؟
_واو، خدا شانس بده.
با صداى عمه كنار سامان ايستادم. 3 2
_خيلى خوش اومدين، بفرمايين.
مامان با عمه سلام احوالپرسى كرد.
شوهر عمه كمک بابا كرد و از اتاق، توى سالن آورد.
آتيه جون چاى آورد. كمى استرس گرفته بودم.
بابا رو به عمه كرد گفت:
_آيناز كجاست؟
عمه لبخندى زد اما معلوم بود لبخندش استرس داره.
گفت:
_راستش مسيحا اومده، رفته پيش دختر مسيحا.
با آوردن اسم مسيحا بابا كمى رنگ به رنگ شد.
گفت:
_چند ساله نديدمش.
كمى به مغزم فشار آوردم. مسيحا پدر واقعى غياث بود. يعنى الان ايرانه؟
با صداي زنگ آيفون رشته ى افكارم پاره شد.
آتيه جون در و باز كرد. دوباره دودل شدم.
همه از جامون بلند شديم.
در سالن باز شد و عمو همراه نيلوفر، مادر غياث، و در آخر غياث وارد سالن
شدن. 3 3
غياث كت و شلوار خوش دوختى تن كرده بود و دسته گل بزرگي توي
دستش بود.
نيلوفر نگاهى بهم انداخت. معلوم بود راضى نيست.
عمو لبخندى زد اما لبخندش انقدر غير واقعى بود كه جاى دلگرمى به آدم

romangram.com | @romangram_com