#احساس_اشتباهی_پارت_310
دركش ميكردم اينكه عشقت يك طرفه باشه چقدر درد داره.
اما غياث عاشق منم نبود و ما چاره ای جز خوشحال كردن بابا نداشتيم.
سمت پله ها رفتم اما صدای هق هق آيناز هنوز به گوش می رسيد...
شب كمی خوابيدم.اماچه خوابی فقط آشفتگی برام داشت.
صبح زود بيدار شدم و كمی به آتيه جون كه از چشم هاش ذوق و
خوشحالی می باريد كمک كردم.
آيناز رو نديدم بابا خوشحال بود.
عصر حموم رفتم و تونيک مشكی با آستين های بلند پفی که زرشكی
پوشيدم. موهامو باز و بسته بالای سرم جمع كردم. آرايشی كردم.
با صدای زنگ در از اتاق بيرون اومدم. می دونستم مامان بابا هستن.
از پله ها پايين اومدم كه در سالن باز شد. اول بابا بعد مامان و پشت 3 1
سرشون سامان وارد سالن شدن.
خوشحال سمتشون رفتم.
1 84_
مامان آغوشش رو باز كرد، محكم بغلش كردم و عطر تنشو بلعيدم.
با صداي بابا از بغل مامان بيرون اومدم.
نگاه مهربون و خيره اى بهم انداخت و گفت:
_ يعنى دختر كوچولوى من هم داره ازدواج مى كنه؟
سرم و پايين انداختم. روى موهامو بوسيد لب زد
_خوشبخت بشى.
سامان با خنده ادامه داد:
_ خدايا شكرت ترشيده ى ما هم داره سر و سامون می گيره.
چشم غره اى رفتم که خنديد و چشمكى زد.
پشت چشمى نازک كردم.
_عشقتون چطوره؟
romangram.com | @romangram_com