#احساس_اشتباهی_پارت_309

_ما هم دوستت داريم دخترم، ان شاالله خوشبخت بشی.
_مرسی. منتظرما.
_باشه دخترم.
_خداحافظ.
بعد از خداحافظي از مامان از جام بلند شدم وارد خونه شدم.
عمه با ديدنم گفت:
_شيانا گفت قراره برات خواستگار بياد.
_بله.
_مباركه عزيزم.
_حالا بياين تا...
با صدای نازک آيناز سرم چرخيد.
_برای كی قراره خواستگار بياد؟
_برای ساينا.
_واقعا؟ حالا كی هست؟
-عمه مكثی كرد گفت:
_غياث
لحظه ای رنگ چهره ی آيناز عوض شد. گفت: 3 0
_دروغ می گيد.
لحظه ای از حالت چهره اش ترسيدم.
اومدم حرفی بزنم كه دستش و بالا آورد و با بغض سرش و تكون داد
گفت:
_هيس، نمی خوام چيزی بشنوم.
عمه رفت سمتش تا بغلش كنه كه جيغی زد به من دست نزن مامان و
صدای هق هقش بلند شد.
دلم برای اولين بار براش سوخت.

romangram.com | @romangram_com