#احساس_اشتباهی_پارت_308

توي آلاچيق نشستم و نگاهم رو به خونه ی عمو كه ديد كاملی به خونه ی
ما داشت دوختم.
نمي دونستم تصميمی كه گرفتم اصلا درست هست يا نه چطور به بابا و
مامان بگم؟
چشمامو بستم گيج بودم. بايد می ديدم سرنوشت برام چی می خواد.
گوشيم و برداشتم و شماره ی مامان و گرفتم.
بعد از چند بوق صدای مهربونش پيچيد توی گوشی.
_سلام مامان. 2 8
_سلام عزيزم، خوبی؟ چيزی شده؟
-نه، يعنی نميدونم.
صدای مامان نگران شد.
-نگران نباش مامان، می خواستم بگم فردا شب خواستگار دارم.
صداي مامان كمی گرفت.
-الان ميگی مادر؟
-ببخشيد مامان جون، يهويی شد.
-حالا اين پسر خوشبخت كيه؟
-غياث
-پسر دوست پدرت؟
1 83_
_بله، گفتم فرداشب بياين.
_باشه مادر، به پدرت ميگم.
_مامان؟
_جونم؟
_مي دونيد خيلی دوستتون دارم؟
صدای مامان بغض آلود شد. 2 9

romangram.com | @romangram_com