#احساس_اشتباهی_پارت_307

خورد كردنش داده بودن بهزيستی.
آتيه جون با ديدنم گفت:
_چيزی می خوای دخترم؟
-نه، كمك نمی خواين؟
-نه مادر.
از آشپزخونه بيرون اومدم اما دلشوره داشتم.
نمی دونستم تصميمی كه گرفتم درسته يا نه.
با سردرگمی از پله ها بالا رفتم و تا ظهر از اتاقم بيرون نيومدم. بعد از نهار
وارد اتاق بابا شدم.
_بابا حرف بزنيم؟
_بيا دخترم.
رفتم و كنارش روی تخت نشستم.
_چيزی شده؟
_نه، اما غياث فردا شب با عمو برای... مكثی كردم.
بابا لبخندی زد 2 7
-خیلی خوبه عزيزم، برات خوشحالم.
از جام بلند شدم كه دستمو گرفت.
-ساينا، بابا جان، تو كه به خاطر من نمی خوای اين كار و كنی؟
سرم و پايين انداختم.
-نه بابا جون. من...
مكثی كردم.
_من غياث و دوست دارم.
_خدا رو شكر.
از اتاق بيرون اومدم حالم خوب نبود.
هيچ چيز اونجوری كه من می خواستم پيش نمی رفت.

romangram.com | @romangram_com