#احساس_اشتباهی_پارت_306
شوهر عمه، عمه رو كشيد تو بغلش.
عشق رو مي شد تو تك تك رفتارهاش ديد و اين براي كسی كه چندين سال
از زندگی مشتركشون مي گذره واقعا عالی بود.
با صداي غياث كه از فاصله ی كمی به گوشم رسيد سرم و چرخوندم و 2 5
سؤالی نگاهش كردم.
-اگه ديد زدنت تموم شد همراه من بيا تو حياط، كارت دارم.
همراه غياث از سالن بيرون اومديم. هوای خونه خفه كننده بود. نفس
عميقی كشيدم.
غياث روبروم ايستاد.
-فردا شب همراه بابا ميايم برای خواستگاری. كارها هرچی زودتر پيش بره
بهتره.
شونه ای بالا دادم.
-برای من فرقی نمی كنه فقط می خوام بابا رو خوشحال ببينم.
غياث خيره نگاهم كرد و گفت:
_منم خوشحالی عمو برام مهمه وگرنه كی دوست داره از دنيای مجرديش
دست بكشه؟
البته ازدواج ما مثل همه ی زوج ها نيست.
سری تكون دادم.
-اگه كاری نداری برم؟
-فردا شب می بينمت و چرخيد سمت در حياط و رفت.
نگاهی به قد بلند و لباسهای اسپورتش انداختم.
1 82_ 2 6
چرخيدم و وارد خونه شدم، عمه هنوز توی سالن نشسته بود. سمت
آشپزخونه رفتم.
آتيه جون و يه خانم ديگه داشتن نهار آماده می كردن. گوسفند و بعد از
romangram.com | @romangram_com