#احساس_اشتباهی_پارت_305
اتاق چرخيد.
خسته از درگيری ذهنی، لباسهام و از تنم درآوردم و تونيك بنفشی پوشيدم.
دستی به موهام كشيدم. از اتاق بيرون اومدم. سمت پله ها رفتم اما با
صدای شوهرعمه سرجام ايستادم.
-تو مطمئنی دكترها جوابش كردن؟
-بله متاسفانه.
-بيچاره شيانا يه روز خوش تو زندگيش نديد.
1 81 _
با اين حرف شوهر عمه لحظه ای قلبم از درد فشرده شد.
بيچاره پدرم. 2 4
از پله ها پايين اومدم، عمه روی مبل نشسته بود و به ميز رو به روش
خيره بود.
رفتم سمت اتاق بابا كه غياث گفت:
_آرام بخش زدم خوابيده.
سری تكون دادم و سمت عمه رفتم. با فاصله ی كمی كنارش نشستم سربلند
كرد و چشم های اشكيش و دوخت بهم.
چشم از عمه گرفتم، دركش ميی كردم حال خودم بهتر از عمه نبود.
با صدای شوهر عمه از رو مبل بلند شدم. كنار عمه نشست و با مهربونی
گفت:
_گلناز عزيزم، با گريه تو چيزی رو درست ميشه؟
عمه با صدای لرزونی گفت:
_ برادرم داره جلوي چشم هام پرپر ميشه اما من هيچ كاری نمی تونم
براش بكنم.
اين همه سال فقط با عشق به كاتيا زندگی كرد.
دوباره كاتيا! چرا همه جا اسم اين زن بود؟
romangram.com | @romangram_com