#احساس_اشتباهی_پارت_304
فهميدی دارم ميميرم دلت سوخت.
مرد اخمی كرد.
-شيانا هر كی ندونه تو ميدونی چقدر كار سرم ريخته.
بابا سری تكون داد.
غياث اومد كنارم رو كرد به بابا و شاهين گفت: بريم داخل، عمو نبايد زياد
وايسته.
مرد دستشو زير بازوی بابا انداخت و كمكش كرد. نگاهم به عمه افتاد كه با
دستمال توی دستش اشك چشمش رو گرفت.
آهی كشيدم و از كنار قصاب كه داشت پوست گوسفند بدبخت رو ميكند رد
شدم.
وارد حياط شديم.
غياث همراه شاهين بابا رو سمت اتاقش بردن.
آتيه جون با چشم های اشكی اسپند دود كرد.
بابا تو جاش دراز كشيد. تازه نگاه مرد به من افتاد. نگاهی دقیقی به
سرتاپام كرد و گفت:
-تو حتما دختر شيانا هستی!
لبخندي زدم. - بله. 2 3
-خوشبختم دخترم.
-منم همينطور.
غياث پتوی بابا رو مرتب كرد.
-باباجون ميرم لباسم رو عوض كنم.
-برو دختر بابا.
از اتاق بيرون اومدم.
عمه با سينی سمت اتاق بابا رفت.
أروم از پله ها بالا رفتم. وارد اتاقم شدم. به در تكيه دادم. نگاهم تو كل
romangram.com | @romangram_com