#احساس_اشتباهی_پارت_303

-حال عموی خودم چطوره؟
-خيلي اذيت شدی پسرم ؟
-اين چه حرفيه عمو؟ تازه دارم نزديك تر ميشم.
-بابا متعجب گفت: چه نزديكی؟
غياث خنده ای كرد. 2 1
-ميخوام دومادت بشم.
لحظه ای چشم های بابا برقی زد و نگاهی به من انداخت.
سرم و پايين انداختم.
حرفی برای زدن نداشتم.
غياث لباسهای بابا رو تنش كرد و بعد از ترخيص
بابا رو سوار ماشين كرديم و به سمت خونه رفتيم.
گوشی غياث زنگ خورد
-بله ما نزديكيم ... باشه، خداحافظ.
سوالی نگاهش كردم كه پيچيد توی كوچه ی خودمون.
با ديدن در باز خونه تعجب كردم
اما همين كه غياث ماشين و نگهداشت، قصاب گوسفند ی رو زد زمين.
عمه اومد سمت ماشين.
از ماشين پياده شدم و درو....
1 80_
تا خواستم در سمت بابا رو باز كنم، عمه پيش دستی كرد و در ماشين رو
باز كرد.
مردی تقريبا همسن و سال بابا اومد سمت ماشين و كمك كرد تا بابا از
ماشين پياده بشه. 2 2
حدس زدم همسر عمه باشه و برادر كاتيا.
بابا با ديدنش گفت: به، شاهين خان افتخار دادی مرد، از اين ورا! نكنه

romangram.com | @romangram_com