#احساس_اشتباهی_پارت_302

دستی به روسريم كشيدم و تكونی روی صندليم خوردم.
_ آدم تك خوری نميكنه.
-مال خودم بود.
چرخید و خیره نگاهم کرد
گفت : يعنی مامانت يكی از لقمه ها رو به من نداده بود؟
خنده ی ريزی كردم.
جدی شد و گفت: ديشب پيامي كه دادی.. هنوز سر حرفت هستی؟
نگاهم رو به خيابون دوختم.
-من كه همه چيزمو از دست دادم، حداقل اینطوری بابا رو خوشحال می
كنم.
سری تكون داد.
-خيلي كار خوبی ميكنی.
ماشين و كنار بيمارستان نگه داشت. 2 0
هر دو سمت بيمارستان رفتيم.
-تو برو اتاق عمو، من كارهای ترخيصش رو انجام ميدم.
رفتم سمت اتاق بابا.
آروم در اتاق رو باز كردم.
بابا بيدار بود.
با ديدنم لبخندی زد و دستش و به سمتم دراز كرد.
رفتم كنارش، خم شدم و گونه اش رو بوسيدم.
-خوبين؟
-بهترم، تو خوبی عزیزه بابا ؟
-مگه ميشه پيش باباييم باشم و بد باشم؟
دستمو فشاری داد.
غياث وارد اتاق شد.

romangram.com | @romangram_com