#احساس_اشتباهی_پارت_300

روی شماره‌ی غیاث
مکثی کردم
اما دل و زدم به دریا وپیامو براش تایپ کردم
من حرفی ندارم بقیه کارها باخودت گوشی و خاموش کردم
روتخت درازکشیدم
میدونستم تصمیمم اشتباهه ولی بهترازاینه آبروی خانوادم بره
باذهنی درگیر و بی تاب خوابیدم
باصدای مامان چشم بازکردم
پاشومادر ساعت9شده 1 7
سریع سرجام نشستم
_ وای مامان کاش زودتر بیدارم میکردی باید برم بیمارستان
_ نگران نباش آقای شایسته دنبالت اومده
_ غیاث؟
_ اره مادر هرچی اسرار کردم بالا نیومد
آبی به دست صورتم زدم
ومانتو شلواری پوشیدم
انقدر عجله داشتم بدون هیچ آرایش ازاتاق بیرون اومدم
کفشامو پام کردم
_ مامان من رفتم
_ صبرکن لقمه بگیرم
دوتا لقمه داد دستم
_ برو مادر مرخص کردین میایم خونه دیدنشون
گونه مامان رو بوسیدم وسوار آسانسور شدم
ازساختمون بیرون زدم
غیاث توی ماشین منتظرم بود

romangram.com | @romangram_com