#احساس_اشتباهی_پارت_299

_هیچ نتیجه نگرفتیم
کمی مکث کردم و نگاهم رو به مامان که داشت نگاهم می کرد دوختم.
_میدونی مامان خودم نمیدونم چی می خوام
بغض نشست توی گلوم.
مامان ازجاش بلند شد اومد کنارم نشست آروم بغلم کرد.
_چیزی شده ساینا چرا بغض کردی دخترکم؟
باصدای لرزونی گفتم:
_میدونی مامان دلم گرفته بابا حالش خوب نیست و دکترا جوابش کردن.
مامان دستشو آروم رو بازوم کشید
_میدونم دخترم اما مرگ حقه.
_اره مامان اما این مرد تو زندگیش خوشی نداشت و یک عمر تنها بوده این
حقش نیست.
_آروم عزیزم، هرچی خدا بخواد همون میشه
پاش و دست و صورتت رو بشور الان بابات میاد.
ازجام بلند شدم آبی به دست صورتم زدم 1 6
کمی بعد بابا اومد با دیدن بابا پریدم بغلش وعطر تنشو از اعماق وجودم
بوکشیدم.
تا دیر وقت با مامان بابا حرف زدیم
اما فکرم بیمارستان بود و حرف های غیاث تو سرم بود که راه می رفتن با
ذهنی خسته وارد اتاق شدم.
روی صندلی روبروی آینه نشستم و نگاهم رو به دختر توی آینه دوختم.
1 78_
من که همه‌ی زندگیم و از دست دادم
پس چرانباید بابارو شاد کنم
آهی کشیدم وگوشیمو ازتوی کیفم دراوردم

romangram.com | @romangram_com