#احساس_اشتباهی_پارت_298

گونه‌اش روبوسیدم.
_دلم براتون تنگ شده بود.
_بیا تو عزیزم.
_پدرت خوبه؟ 1 4
_نه بیمارستانه.
مامان ناراحت شد گفت:
_مرد بیچاره
_بابا کجاست؟
_خونه‌ی یکی از دوستاش رفته بر می گرده.
_میرم لباس عوض کنم.
_برو عزیزم.
1 77_
وارد اتاقم شدم مانتو رو از تنم در آوردم و لباس راحتی پوشیدم.
اما با یادآوری پرهام ، امروز دوباره دلم گرفته گاهی عجیب از همه چی
سیر میشه آدمی.
به عکس هلنا و خودم که پارسال پاییز گرفته بودیم نگاهی انداختم.
چقدر شاد و خوشحال بودیم.
لبخند تلخی زدم و از اتاق بیرون اومدم.
مامان با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد گفت‌:
_بیا بشین مادر کمی حرف بزنیم کنار مامان نشستم.
_پرهام دیدی؟
_امروز ناهار با هم بیرون بودیم. 1 5
_خوب
کمی از چاییم و خوردم دستم و دور فنجونم که بخار چایی ازش بلند می
شد دوختم.

romangram.com | @romangram_com