#احساس_اشتباهی_پارت_297
_نه بیمارستانه
_ان شاالله خوب میشه، بالامیری؟
_بله. هلنا خوبه؟
_اونم خوبه.
_خونه دایی اومده بودین؟
_آره یه چیزی برا دایی آوردم.
دست دست کردم
_ بفرمایین بالا
_مزاحم نمیشیم.
نگاهی به پرهام انداختم
_این چه حرفیه؟ 1 3
بی توجه به حرفم گفت:
_بریم رهام، من کاردارم.
رهام نگاه مشکوکی به من بعد به پرهام انداخت.
_یه روز دیگه به دایی زن دایی سلام برسون.
_شمام به هلنا بگو بیاد سمتای ما
_حتما میگم شب بخیر.
_شب بخیر
درو بستم و وارد حیاط شدم ودرو بستم
به پرهام حق می دادم ازم ناراحت باشه.
اما الان ناراحت بشه بهتره تادر آینده به عنوان یه زن خراب ازم متنفر بشه.
سوار آسانسورشدم و اپارتمانون پیاده شدم.
زنگ درو زدم بعد ازچنددقیقه مامان درو بازکرد.
بادیدنم اول متعجب کرد،اما بعدش خوشحال گفت:
_ازاینورا؟!
romangram.com | @romangram_com