#احساس_اشتباهی_پارت_296

_اونجا برای چی؟
برگشتم و نگاهش کردم
_ فکر کنم یه عمر اونجا زندگی کردم.
بابا که بیمارستا ِ ن فردا صبح میام، حرفی نزد
بعد از مسافتی ماشین و کنار آپارتمان خودمون نگه داشت.
_ممنون زحمت کشیدی
خواستم پیاده شم که دستش گذاشت رو دستم.
لحظه‌ای حس کردم چیزی توی دلم تکون خورد.
1 76_
چرخیدم و سوالی نگاهش کردم.
_ساینا به حرفام خوب فکر کن.
دستم و از توی دستش بیرون کشیدم
و از ماشین پیاده شدم.
رفتم سمت در تا زنگ و بزنم که درساختمون باز شد.
قدمی عقب گذاشتم اما با دیدن پرهام و رهام کمی هول شدم.
زیر چشمی به ماشین غیاث نگاه کردم
با صدای پوزخند پرهام نگاهی بهش انداختم باکنایه گفت:
_فامیلتون قراره بیاد بالا؟ 1 2
_چطور؟
دست به سینه شد چون هنوز نرفتن
گیج گفتم:
_آهان منو رسوند میره.
رهام گفت:
_حال پدرت خوبه؟
با یادآوری بابا دوباره غم نشست روی دلم

romangram.com | @romangram_com