#احساس_اشتباهی_پارت_295

_نه عمو جدی ام منتظرم شما برگردی خونه.
چشم غره‌ای بهش رفتم.
چهره بابا کمی متفکرانه شد گفت:
_تصمیم با سایناس من کاره‌ای نیستم آرزوم فقط خوشبختی سایناس.
واقعا نمی دونستم چی باید بگم.
انقدر حرف غیاث جدی و یهویی بود
که هنوز تو شوک بودم 1 0
_پس من با بابا هماهنگ می کنم و به محض اومدنتون به خونه بیایم برا
مقدمات خواستگاری
_نظر تو چیه بابا؟
_نمی دونم خیلی یهویی بود.
_پس من و دخترم فکرامون رو می کنیم بهت خبر میدیم عموجان.
غیاث لبخندی زد
چشم غره ی رفتم و تا شب کنار بابا موندیم
اما با اصرار خودش از بیمارستان بیرون اومدیم.
به محض اینکه پامو از بیمارستان بیرون گذاشتم روکردم به غیاث:
_اون حرفا چی بود به بابا زدی؟
_کدوم حرفا؟
_تازه می پرسی که کدوم حرفا همین خواستگاری اینا؟!
_فکرکنم حرف بدی نزده باشم
البته اگر خوشحالی پدرت برات مهم باشه.
نفسم رو کلافه بیرون دادم.
سوار ماشین شدم ذهنم درگیر بود.
نمی دونستم باید چیکارکنم چه تصمیمی بگیرم.
_میشه من و برسونی خونه‌ی خودمون؟ 1 1

romangram.com | @romangram_com