#احساس_اشتباهی_پارت_294
چشم هام رو به چشم های بابا دوختم
و لبخندم رو حفظ کردم
_ این چه حرفیه بابا ،حتما قسمت این بوده
چشم ازم گرفت آروم
گفت: گاهی ما آدم ها با کار هامون باعث نابودی زندگی خودمون و
اطرافیامون میشیم
دستم رو دست بابا گذاشتم
لبخند پر از دردی زد گفت:کاش قبل ازمرگم تورو خوشبخت ببینم
چشم هامو بستم ، اشکام رو گونه هام چکید
_ عمو می خواستم چیزی بگم
سربلندکردم وچشم به غیاث دوختم
نگاه گذرایی بهم انداخت
گفت:میدونم جاش نیست
اما من می خوام. . . . 0 9
1 75_
نگاهم رو به غیاث دوختم.
منتظربودم تا ببینم چی می خواد بگه
مکثی کرد گفت:
_من ساینارو می خوام.
لحظهای حس کردم چشمام از تعجب گرد شد با ناباوری چشم دوختم
بهش جرات اینکه برگردم و بابا رو ببینم نداشتم.
صدای خندهی بابا بلند شد.
سرمو چرخوندم سمت بابا، ازخنده گوشه لبش چین افتاده بود.
دستم و نرم گرفت گفت:
_ غیاث داری شوخی می کنی؟
romangram.com | @romangram_com