#احساس_اشتباهی_پارت_293
_ مگه به این آسونی هاس ؟
اره من میام خواستگاری و ازدواج می کنیم
_تو این وضعیت میشه شوخی نکنی 0 7
_ شوخی ندارم بازم میل خودته
به فکر فرو رفتم خدایا چرا انقدر دوراهی سر راهم قرار میدی؟
_ میشه بگی اتاق بابا کجاست ؟
به ته سالن اشاره کرد
با هم ، هم قدم شدیم ، کنار اتاقی ایستاد
دوباره ترس و دلهره افتاد تو جونم
چطور وارد اتاق بشم که پدرم اونجا بستریه
وخودش هم میدونه تایک ماه بیشتر زنده نیست
چطور می تونم دلداریش بدم که خوب می شی
_ نمی خوای بری داخل؟
بی حواسی سری تکون دادم ودست لرزونم رو روی دستگیره در گذاشتم
آروم بازکردم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد چشم های مشکی بی
فروغ بابا بود
مثل کسی که منتظره
لبخند تلخی زدم
و وارد اتاق شدم باقدم های آروم و سنگین
به تخت بابا نزدیک شدم
باصدای ضعیف و کم جونی گفت : 0 8
اومدی عزیز بابا
خم شدم و گونهی لاغر و رنجورشو بوسیدم
صداش تمام گوشمو پرکرد
من و بابت همهی اتفاقای بد زندگیت ببخش
romangram.com | @romangram_com