#احساس_اشتباهی_پارت_292

_به نظر بنده به محیط شاد و پر از آرامش برای ایشون مهیا کنید.
اجازه بدین این آخرای عمرشو اونطوری که دوست داره زندگی کنه.
شما می تونید فردا ایشون رو به خونه ببرید.
باسکوت دکتر، غیاث بازومو گرفت و بلندم کرد.
بی میل از روی صندلی بلندشدم با صدای که ناشی از بغضه توی گلوم
خشدار شده بود لب زدم:
_ آقای دکتر واقعا راهی نیست؟
دکتر با ناراحتی سری تکون داد چشم از دکتر گرفتم همراه غیاث از اتاق
بیرون اومدیم.
دل توی دلم نبود و بغضم هرلحظه بزرگ بزرگتر می شد. 0 6
دلم برای بابا می سوخت از زندگیش هیچ لذتی نبرده بود همه‌اش حسرت.
با صدای غیاث سر بلند کردم.
_حالت خوبه ساینا؟
لبم از پوزخند تلخم کج شد.
_به نظرت می تونم خوب باشم در حالی که پدرم داره بامرگ دست و پنجه
نرم می کنه؟!
اززندگیش هیچ لذتی نبرده تو می پرسی حالم خوبه.
_چرا آخر عمری خوشحالش نمی کنی؟
تا با آرامش چشم ببنده.
متعجب نگاهش کردم.
_ چیکار کنم؟
1 74_
عمو دوست داره عروسی تورو ببینه پس تو می تونی با ازدواجت
خوشحالش کنی
سری تکون دادم

romangram.com | @romangram_com