#احساس_اشتباهی_پارت_291

و از ماشین پیاده شد .
از ماشین پیاده شدم .
اما پاهام توان حرکت نداشت .
قلبم از ترس و استرس محکم به سینه ام می کوبید .
دهنم خشک شده بود .
با کشیده شدن بازوم به خودم اومدم .
همراه غیاث وارد بیمارستان شدیم .
غیاث در اتاقی رو باز کرد و با دست اشاره کرد تا وارد اتاق بشم .
.... پا توی اتاق گذاشتم .
دکتر با دیدن ما سر از لبتابش بلند کرد
گفت : چیزی شده دوباره برگشتین ؟
1 73_
_ ایشون دخترشون هست و اومدن تا از زبان خودتون حال پدرشون رو
جویا بشن.
دکتر با دست اشاره کرد تا روی صندلی بشینم.
روی صندلی نشستم و خیره‌ به دکترشدم.
دکتر نگاهی بهم انداخت گفت: 0 5
_ببین دخترم من به همسرتون هم گفتم.
متعجب نگاهی به غیاث انداختم ودوباره به دکتر نگاه کردم.
_ببینید حال پدرشما اصلا خوب نیست
و ایشون خیلی که زنده بمونن متاسفانه
تا یک ماه، بیماری پیشرفت کرده
و از دست ما کاری برنمیاد.
بغض توی گلوم سنگین شد.
همه‌اش چهره‌ی رنجور بابا جلوی چشمام بالا پایین می شد.

romangram.com | @romangram_com