#احساس_اشتباهی_پارت_289
و گوشیم و در آوردم چندین تماس بی پاسخ داشتم.
_کی بردنش بیمارستان؟
_چند ساعت پیش آقا غیاث برد بیمارستان.
_میرم بیمارستان.
_صبرکن بارون می باره زنگ بزنم آژانس.
_نه نمی خواد، خودم میرم و راه اومده رو برگشتم.
باقدم های بلند از در حیاط بیرون اومدم.
نگران حال بابا بودم.
دستم و بلند کردم و اولین ماشین که نگه داشت سوارشدم.
آدرس بیمارستان رو دادم.
تمام راه نگاهم و به خیابان های شلوغ و بارون زده دوختم.
اما هزاران فکر و نگرانی بود که توی ذهنم بالا پایین می شد. 0 2
ماشین کنار بیمارستان نگه داشت، ازماشین پیاده شدم.
1 72_
شدت بارش باران هر لحظه بیشتر میشد ،
سربلند کردم با دیدن غیاث که داشت از در بیمارستان بیرون می اومد
پا تند کردم سمتش .
با دیدنم پوزخندی زد و
گفت : _ چه عجب خانوم از عشقشون دل کندن .
بی توجه به کنایه اش
پریشون گفتم : حال بابا چطوره ؟
من صبح وقتی می رفتم حالش خوب بود ،
اخه چی شد یهو ؟؟؟؟؟
_ بریم تو ماشین خیس شدی ..
و بازمو گرفت
romangram.com | @romangram_com