#احساس_اشتباهی_پارت_288
خوشبختی کنم؟ 0 0
من از این کارا بلد نیستم، براتم آرزوی خوشبختی نمی کنم.
بغض نشست توی گلوم چشم از پرهام گرفتم و به شیشهی بارون زده
دوختم.
هنوزم درگیر تقدیری ام که برام رقم زده شده بود.
1 71 _
پرهام بی هیچ حرفی ماشین و کنار خونه نگه داشت.
اومدم چیزی بگم که دستشو بالا آورد گفت:
_بروساینا
بی میل درو باز کردم و پیاده شدم، پرهام ماشین و باسرعت ازکوچه بیرون
برد.
بارون به شدت می بارید.
بغضم شکست و اشکام جاری شد.
باکلید توی دستم در و باز کردم.
لحظهی آخر نگاهم به تراس اتاق غیاث افتاد که پنجره اش باز بود.
باد پرده سفید حریر اتاقش و این ور اون ور می برد.
باقدم های نا متعادل و بی جون به داخل ساختمان رفتم.
درسالن و باز کردم با صدای در آتیه سراسیمه اومد طرفم.
_اومدی مادر نگران شدم. 0 1
_چیزی شده آتی جون؟
_کجابودی مادر اینقد بهت زنگ زدیم.
_چرا چی شده؟
امروز دوباره حال آقا بد شد و بردنش بیمارستان.
حس کردم خونه دور سرم چرخید.
با دست های لرزون دست به کیفم کردم
romangram.com | @romangram_com