#احساس_اشتباهی_پارت_287
فقط چشم هام پرازاشک شد،
و نگاهم خیرهی گل های تخت.
ازجاش بلندشد
_ بریم
بی میل ازجام بلندشدم.
هی دل دل می کردم تا حرفی بزنم اما نمی دونستم چی بگم ازکجا شروع
کنم. 9 9
با اولین قطرهی بارون سربلندکردم،
بغض توی گلوم سنگین تر شد.
حال پرهام حالم و بدتر می کرد
اما می دونستم ازدواج با پرهامی که هرچقدرم عاشقم باشه بی آبرویی به
بارداره.
غیاث راست می گفت، هیچ مردی نمی خواد که زنی که قراره باهاش
ازدواج کنه
یک عمر زندگی کنه جسم و روحش و کس دیگهای تصاحب کرده باشه.
شدت بارش بارون زیاد شد.
هر دو سوارماشین شدیم.
نگاهم رو به قطرات درشت بارون که به شیشه ی جلوی ماشین با ضرب
می نشست دوختم.
پرهام ماشین و روشن کرد.
سکوت ماشین برام آزار دهنده بود.
سکوت و شکستم.
:نمی خوای چیزی بگی؟
نیم نگاهی بهم انداخت گفت:
_ چی باید بگم، اینکه منطقی قبول کنم تو مال من نیستی و برات آرزوی
romangram.com | @romangram_com