#احساس_اشتباهی_پارت_285
منتظر چشم دوختم بهش.
_عجول نباش بعد از غذا بهت میگم.
_ازکجا فهمیدی؟ 9 6
زد رو دماغم
_ازاون چشم های باباغوریت.
پشت چشمی نازک کردم.
_اونطوری نکن تضمین نمی کنم جای غذا تورونخورم.
_پرهام.
خندید.
با اومدن گارسون هردو سکوت کردیم.
با دیدن غذا دلم ضعف رفت وفهمیدم چقدر گرسنه ام هست.
بعد از غذا پرهام چای سفارش داد،
توهوای سرد پاییز می چسبید.
_ساینا؟
_بله.
_حتما دایی بهت گفته که می خوام بیام خواستگاریت؟
سرم و پایین انداختم
و با انگشت های بلند فرنچ شده ام مشغول شدم.
یهو دستشو گذاشت زیر چونه ام
و باعث شد سرم رو بلندکنم.
_به من نگاه کن ساینا. 9 7
چشم هام به نگاهش دوختم.
هردو لحظه ای به هم خیره شدیم.
پرهام کلافه نگاهش رو ازم گرفت.
_تو نظرت راجب من چیه؟
romangram.com | @romangram_com