#احساس_اشتباهی_پارت_284
لبخندی زدم و نشستم که نگاهم به قیافه عصبی غیاث افتاد.
تادید نگاهش می کنم پوزخندی زد و سوار ماشینش شد.
با سوارشدن پرهام از روبه رو چشم گرفتم.
لبخندی زد و ماشین و روشن کردسیستم ماشین روشن کرد
و تارسیدن به دربند سکوت کردیم.
ماشین و پارک کرد.
هوای این منطقه سردتر از بقیه جاهای تهران بود.
باهم از پله های طولانی دربند بالا رفتیم
صدای آب و موزیک آرامش خاصی ایجاد کرده بود.
پرهام با دست رستورانی رو نشون داد. 9 5
_بریم اونجا
نگاهی به جای دنج و زیباش انداختم.
_بریم.
از پله های رستوران سنتی که به طبقهی بالا وصل می شد و تخت های
بزرگ برای نشستن با چیدمان خاصی طراحی کرده بودن رفتیم ..
1 69_
از پله ها بالا رفتیم.
تختی رو انتخاب کردیم ونشستیم، گارسون اومد جلو.
_چی میل دارید؟
پرهام نگاهی به من انداخت گفت:
_چی میخوری؟
_برای من فرقی نداره، هرچی می خوای سفارش بده.
_با کباب چطوری؟
_خوبه.
پرهام سفارش ناهارو داد.
romangram.com | @romangram_com