#احساس_اشتباهی_پارت_283

کلافه و بلاتکلیف سرجام نشستم...
1 68_
تاظهر ذهنم درگیر و حالم پریشون بود.
خودمم بین دوراهی مونده بودم،
مثل کسی که هیچ راه برگشتی نداره و باید یکی از این دو راهی که نمی
دونه تهش به کجا ختم میشه رو بره.
نگاهی به ساعت انداختم با اومدن بچه های شیفت ظهر
وسایلام رو جمع کردم و از داروخانه بیرون زدم.
بادیدن پرهام که به ماشینش تکیه داده بود منصرف شدم.
تا خواستم داخل داروخانه برگردم برام دستی تکون داد.
به زور لبخندی زدم و سمت ماشینش رفتم.
_سلام اینجا چیکارمیکنی؟
کمی چهره‌اش ناراحت شد گفت:
_نباید می اومدم ناراحتی برم؟
_نه منظورم اینه که بی خبر اومدی
می خواستم سوپرایزت کنم،
اما انگار تو بیشتر ناراحت شدی تا سوپرایز. 9 4
_نه خیلی هم خوشحال شدم عمه و بقیه خوبن؟
_همه خوبن می خواستم کمی باهات حرف بزنم؟
_چیزی شده؟
_نه نگران نباش مایلی ناهار باهم بخوریم؟
_اره منم خیلی گرسنمه.
_پس بزن بریم دربند.
_بریم
درماشین بازکرد.

romangram.com | @romangram_com