#احساس_اشتباهی_پارت_282

مقنعه ام رو کمی جلو کشیدم و سمت اتاقش رفتم.
در اتاق نیمه باز بود،وارد اتاق شدم.
اورکتشو روی جالباسی اتاقش آویزان کرد، و روپوش سفیدشو پوشید.
_ کارم داری؟
سربلند کرد گفت:
_ به حرفام فکر کردی؟ 9 2
_ دیشبم جوابتو دادم.
اومد سمتم
_ اما من چیزی نشنیدم.
توی دو قدمیم ایستاد و سرشو کمی خم کرد.
تا کاملا روم تسلط داشته باشه.
قلبم شروع به تند زدن کرد.
وقتی دید سکوت کردم گفت:
_ نیاز به فکر کردن نیست، به نظرم بهترین تصمیمه هم به نفع تو هست
هم به نفع من.
کلافه نگاهم رو ازش گرفتم، گفتم:
_ از این فکرا نکن .
_ کدوم فکرا نکنه می خوای بری به پرهام بگی؟
_ نه من اصلا ازدواج نمی کنم.
_ اگه پدرت ازت خواست چی!؟
حتما به خاطر بیماریش و تنها ارزوش ازدواج تو هست.
مجبوری قبول کنی، پس بهتره کمی با دید بازتر به این موضوع نگاه کنی،
رفت سمت میزش.
از اتاق بیرون اومدم. 9 3
تما ذهنم درگیر حرفهای غیاث بود.

romangram.com | @romangram_com