#احساس_اشتباهی_پارت_281

همراه بابا وارد سالن شدیم.
_ بابایی؟
_ جانم دخترم،
_ چرا نگفتین غیاث پسر برادر خودتونه.
_ دیدی که غیاث اصلا مسیحا و نیلوفر و برادر خودش نمی دونه.
_ چرا عمو نخوست غیاثو ببینه؟
بابا لحظه ای رنگ چهره اش عوض شد .
بی میل گفت:
_ نمیدونم عزیزم.
بیا تعریف کن چه خبرا؟
از این که حرف و عوض کرد باعث شد تا بیشتر شک کنم.
بازهم معما...
1 67_ 9 1
_ چیزی توی گذشته هست که نه من و نه غیاث ازش نباید مطلع بشیم.
با یاد آوری غیاث دوباره حرفاش توی سرم اکو شد.
به پهلو شدم و دستم و زیر سرم گذاشتم.
نگاهم رو به تاریکی شب دوختم.
تا کی از ازدواج می تونم فرار کنم.
همه اش وسوسه ی حرفای غیاث میشم، چشم هام و بازو بسته کردم تا
افکار مزخرفم از سرم بیرون بره.
صبح مثل همیشه آماده شدم.
و بدون اینکه به غیاث بگم به داروخونه رفتم،
تازه پشت پیشخوان نشسته بودم که غیاث وارد شد.
لحظه ای نگاهم کرد؛ اما بعد اخم هاش و تو هم کشید گفت : خانم نستو
بیاین اتاق من

romangram.com | @romangram_com