#احساس_اشتباهی_پارت_280
اینطوری هیچوقت هیچکس، نمی فهمه که تو دختر نبودی.!
کلافه ازش فاصله گرفتم؛ 8 9
در سالن باز شد و عمو همراه نیلوفر بیرون اومدن.
نیلوفر با دیدن منو غیاث، چشم هاشو کمی تنگ کرد، مثل کسی که بخواد
مچ کسی رو بگیره،
هیج حس خوبی نسبت به این خواهر و برادر نداشتم.
بابا با دیدنمون لبخندی زد گفت:
_ بالاخره راضیش کردی بیاد.
نگاهی به غیاث انداختم و شونه ای بالا انداختم.
نیلوفر گفت:
_ خوبه دیگران ارزششون برای پسر من بیشتر از مادرشه.
غیاث عصبی گفت:
_ میشه دوباره شروع نکنید؟ برای رضای خدا هم شده این بار بس کنید.
نیلوفر بازوی غیاثو گرفت، گفت
_ باشه عزیزم.
رو کرد به بابا
_ به گلناز جون خیلی سلام برسون.
حتما یه دورهمی ترتیب میدم تا از نزدیک ببینمش.
_ اونم حتما خوشحال میشه بفهمه اومدی .
عمو اینا خداحافظی کردن. 9 0
غیاث دستشو سمتم دراز کردم.
بی میل دستم و توی دستش گذاشتم.
فشاری به دستم آورد و آدوم گفت:
_ خوب فکراتو بکن.
خداحافظی کردن و رفتن.
romangram.com | @romangram_com