#احساس_اشتباهی_پارت_276

با صدایی که سردی توش موج میزد گفت : _ من از سرنوشتم راضیم ،
نمی خواد الکی برای من دل بسوزونی .
چشم غره ای رفتم _ من دلسوزی نکردم . فقط به عنوان دختر عموت ،
اومدم برای همدردی .
_ چه عجب خانم قبول کرد دختر عموی من هستن ؟؟؟
_ خوب امشب فهمیدم واقعا پسر عموم هستی .
هر چند افتخاری نداره .
تا اومد چیزی بگه ، گوشیم زنگ خورد .
نگاهی به شماره انداختم .
_ سلام مامان جون .
_ سلام ساینی عزیزم ، خوبی ؟؟؟ 8 4
_ مرسی شما بابا بقیه خوبن ؟؟؟
_ همه خوبن .
تصمیمت چی شد .
_ راجب پرهام و خواستگاریش ؟؟؟؟؟
نگاهی به غیاث انداختم که با حواسش به مکالمه ی ما بود
1 64_
کمی صدای گوشی رو پایین آوردم و از غیاث فاصله گرفتم.
_ مامان آخه من چی بگم؟
_ عزیزم پرهام اصرار داره بیاد.
_ پرهام چرا چیزی به خودم نگفت؟
_ نمیدونم مادر شاید خجالت کشیده.
_ با بابا صحبت کنم بهتون خبر میدم.
_ باشه عزیزم کاری نداری؟
_ نه سلام برسون بابا رو هم ببوس.

romangram.com | @romangram_com